![]() | ![]() |


اثر: ايمان ملکي
روز اول پيش خود گفتم
ديگرش هرگز نخواهم ديد
روز دوم باز مي گفتم
ليک با اندوه و با ترديد
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پيمان خود بودم
ظلمت زندان مرا مي کشت
باز زندانبان خود بودم
آن من ديوانه عاصي
در درونم هاي هو مي کرد
مشت بر ديوارها مي کوفت
روزني را جستجو مي کرد
در درونم راه مي پيمود
همچو روحي در شبستاني
بر درونم سايه مي افکند
همچو ابري بر بياباني
مي شنيدم نيمه شب در خواب
هاي هاي گريه هايش را
در صدايم گوش مي کردم
درد سيال صدايش را
شرمگين مي خواندمش بر خويش
از چه رو بيهوده گرياني
در ميان گريه مي ناليد
دوستش دارم، نمي داني
بانگ او آن بانگ لرزان بود
کز جهاني دور بر مي خاست
ليک در من تا که مي پيچيد
مرده ئي از گور بر مي خاست
مرده ئي کز پيکرش مي ريخت
عطر شور انگيز شب بوها
قلب من در سينه مي لرزيد
مثل قلب بچه آهوها
در سياهي پيش مي آمد
جسمش از ذرات ظلمت بود
چون به من نزديکتر مي شد
ورطه تاريک لذت بود
مي نشستم خسته در بستر
خيره در چشمان رؤياها
زورق انديشه ام، آرام
مي گذشت از مرز دنياها
باز تصويري غبار آلود
زآن شب کوچک، شب ميعاد
زآن اتاق ساکت سرشار
از سعادت هاي بي بنياد
در سياهي دست هاي من
مي شکفت از حس دستانش
شکل سرگرداني من بود
بوي غم مي داد چشمانش
ريشه هامان در سياهي ها
قلب هامان، ميوه هاي نور
يکدگر را سير مي کرديم
با بهار باغ هاي دور
مي نشستم خسته در بستر
خيره در چشمان رؤياها
زورق انديشه ام، آرام
مي گذشت از مرز دنياها
روزها رفتند و من ديگر
خود نمي دانم کدامينم
آن من سر سخت مغرورم
يا من مغلوب ديرينم
بگذرم گر از سر پيمان
مي کشد اين غم دگر بارم
مي نشينم، شايد او آيد
عاقبت روزي به ديدارم
(فروغ)
![]() | ![]() |